|
و من در عجبم چرا
همه ی کسانی که مرا دوست داشتند را ول کردم و چسبیده ام به همه ی کسانی که مرا
دوست ن م ی د ا ر ن د . . سکوت عجیبی بینمان برقرار بود من به کویر زل زده بودم و کویر به دخترکی مو قرمز که به او زل زده.... + نوشته شده در دوشنبه 18 آبان1388 10:0 توسط desperate
معلوم نیست روح من
شبها با اجازه ی کی پرسه زنان پیش هر کس و ناکس میرود که صبحها وقتی از خواب بیدار
میشوم یک ساعت در شوک کامل به سر میبرم. -9- این روزها کار من شده فیــــــــــــــــــــــــــــن فین + نوشته شده در چهارشنبه 13 آبان1388 12:15 توسط desperate |
ترس از دادنت در حالی که هنوز به دستت نیاورده ام کمی مسخره به نظر میرسد... ___ یعنی من عاشق شدم حالا؟!؟! *%$$#! کلا هیچکدام از سابجکتای من به نوشته هام ربط نداره ... در ظاهر البته - - - بغلم کن! 9999 میزنیم به سیم آخر و ماشین را تای جایی که بنزین دارم میبریم... و بعدش میرسم به یه جایی که بالاتر از ابراست... به هیچی فکر نمیکنم... چقدر خوبه که به هیچی فکر نکنی.. تو باشی و یه دره ی عمیق و ابرا و یه نفر دیگه که حضورش احساس نمیشه % هی شروع میکنی... و هی خودت را ؟؟ این نظرات تایید نشده چرا هیچوقت تایید نمیشن پس؟ یادم رفته بود وبلاگ دارم! + نوشته شده در جمعه 17 مهر1388 7:27 توسط desperate
آدم ها بعضی وقتها بین یه دوراهی گیر میکنن... بعضی وقتها هم وسط یه چهارراه وقتی تو یه دوراهی باشی همش فکرت درگیر اونه... حالا چه برسه به این که چهارراه باشه! ============ داشتم به مامانم غر میزم که منو چرا سورپرایز نمیکنین شماها؟؟ من عقده ی سورپرایز دارم اصلا!! که ۲ روز بعد به طرز فجیعی از طرف یه آدم تو اونور دنیا سورپرایز شدم! ۰۹۶۹۴۰۶۰۴- از آنجا که ۳۶۰ و بلاگاش به فنا رفت... نوشتن را در اینجا دوباره ا ز سر میگیریم + نوشته شده در دوشنبه 15 تیر1388 16:15 توسط desperate |
درست موقعی
که فکر میکنی همه چیز رو به راهه همه چیز بهم میریزه و تو میمانی و یک عالمه به هم ریختگی که باید جارو کنی... مثل یه لیوان که از دستت میفته و میشکنه... باید اعتراف کنم اگر من یک عدد آدم بیکار بودم در حال حاضر در امین آباد به سر میبردم ... تنها چیزی که باعث شده این امر اتفاق نیفته سر کار رفتن بنده است. حس آپلود کردن نیست... + نوشته شده در شنبه 12 اردیبهشت1388 22:19 توسط desperate |
باش... به اندازه ای که تمام نبودهایت جبران شود! &&&& من اینجارا ترک کرده ام آیا؟ *** دلم تنگ است برای آن خنده های از ته دلم ^^ + نوشته شده در سه شنبه 17 دی1387 16:36 توسط desperate
واسه درست کردن یه پازل دو راه وجود داره... یا تیکه ی پازل رو برمیداری و دنبال جاش میگردی یا اینکه روی یه جا کلید میکنی تا تیکه ی پازلشو پیدا کنی... من تو رو برداشتم و دارم دنبال جات میگردم... شک دارم که جاتو درست انتخاب کردم یا نه... اما میدونم که کم نیستن اونایی که میخوان اون جا باشن + نوشته شده در چهارشنبه 26 تیر1387 1:46 توسط desperate |
من باید هر کیو که میبینم یه خط قرمز جلوش بکشم اونوقت بهش بگم که از این خطه جلوتر نیاد... یه دونه از این لیزرا هم میذارم که اگه جلوتر اومد جیز شه!
+ نوشته شده در پنجشنبه 20 تیر1387 21:31 توسط desperate
دروغگوها دروغ میگن... + نوشته شده در یکشنبه 19 خرداد1387 20:7 توسط desperate |
یکم همونجوری موندم... دوس ندارم... نمیخوام...آدمم نمیشم! حرفای منم که فقط خودم میفهمم... دوروبرم شلوغه... از شلوغی میترسم... به قول تو ... نباید خوب بود...
+ نوشته شده در چهارشنبه 28 فروردین1387 22:50 توسط desperate
یک جوری شده ام!!! + نوشته شده در چهارشنبه 22 اسفند1386 23:1 توسط desperate |
مادرم دیوانه شده...
تازگیها فکر میکند مادرم است... کادوی ولنتاین میخرد تا من جوابی برای همه ی
سوال های 15 فبریر داشته باشم... من هم تازگیها مثل
موش کور دیوانه شده ام فون بوکتو 3 بار بالا
پایین کنی اونوقت حتی یه نفر هم پیدا نکنی که بهش بگی میای بریم ناکجا آباد؟ + نوشته شده در سه شنبه 7 اسفند1386 0:19 توسط desperate
همینجوری خواستم ببینم تنوع یعنی چی! + نوشته شده در یکشنبه 7 بهمن1386 20:14 توسط desperate
اینجا الان یکی بیاد به من بگه یه رابطه ی جدی یعنی چی؟! شب بخیر! + نوشته شده در پنجشنبه 4 بهمن1386 17:53 توسط desperate
با خودم هیچ عهدی نمیکنم...فقط بذار خوش بگذره...
¤×،¤،٫ آقا من دانشجوام خب! ٫¤٪×٫ خب...رسما ۶ واحد را از همین الان حذفیم!!! + نوشته شده در سه شنبه 20 آذر1386 23:58 توسط desperate |
خوشبختی یک احساس ۵ دقیقه ایست که هنگام بستنی خوردن به آدم دست میدهد~~ ترجیحا با طعم نسکافه! ×،٪פ٪٫¤ به قول تو...چاق میشویم! + نوشته شده در یکشنبه 29 مهر1386 16:51 توسط desperate
اسم من را باید میگذاشتند نوستالژی...بعدش هم صدایم میکردند "نولی" و یک بادکنک هم دستم میدادند که نباید ولش کنی بره هوا! ،*×٪٫٬٫٫٬٫ من از وسایل نقلیه عمومی به شدت متنفرم!!!!! ×××× مامان بزرگ جون یه چهل روز دیگه صبر میکردی نمیمردی که!...ولی خب...مُردی... + نوشته شده در شنبه 31 شهریور1386 0:10 توسط desperate |
|